گاهی....

 

دیدم دلم گرفته , هوای گریه دارم
تو این غروب غمگین , دور از رفیق و یارم

دیدم دلم گرفته,دنیا به این شلوغی
این همه آدم اما من كسی رو ندارم

دیدم غروبه اما , نه مثل هر غروبی
پهنای آسمونو هرگز ندیده بودم از غم به این شلوغی

دیدم كه جاده خسته س, از این كه عمری بسته س
اونم تموم حرفاش,
یا از هجوم بارونه
یا از پلی شكسته س
اونم تمومه راهاش, یا انتها نداره یا در میونه بسته س

من و غروب و جاده
رفتیم تا بی نهایت از دست دوری راه
یكی نداشت شكایت

گم شدیم از غریبی , من و غروب جاده
از بس هوا گرفته , از بس غم زیاده

پر از غبار غم بود هر جا نگاه می كردی
كی داشت خبر كه یك روز میری كه برنگردی

 

يك...
دو....
سه....
چندين و چند
...هر چقدر مي شمارم خوابم نمي برد
من اين ستاره هاي خيالي را
كه از سقف اتاقم
تا بينهايت خاطرات تو جاري است
....
يادش بخير
وقتي بودي
نيازي به شمردن ستاره ها نبود
اصلا يادم نيست
ستاره اي بود يا نبود
هر چه بود شيرين بود
حتي بي خوابي بدون شمردن ستاره ها.

 

گاهــــــی دلم برای خودم تنگ میشود

گاهـــی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ میشود

گاهــــــــــی دلم برای پاکیهای کودکانه ی قلبم میگیرد

گاهی دلم از رهگذرانی که در این مسیـر بی انتها آمدند و رفتند ، خسته میشود

گاهـــــــی دلم از راهزنانی که ناغافل دلم را میشکنند میگیرد

گاهــــــــی آرزو میکنم ای کاش دلــــــی نبود تا تنگ شود , تا خسته شود , تا بشکند...

آنقدر زمین خورده ام که

بدانم برای برخاستن نه دستی از برون

که همتی از درون لازم است

حالا اما نمی خواهم برخیزم

می خواهم اندکی بیاسایم

فردا برمی خیزم

وقتی که فهمیده باشم

چرا زمین خورده ام

...

 

نشانی....

بغض خسته ی نگاهم داره بی تو جون میگیره
مرغ عاشق دل من داره تو قفس میمیره

بی تو قلب عاشق من تو هجوم انتظاره
کاش بدونی که دل من این روزا چه بی قراره

حالا من با تن خسته توی بی کسی اسیرم
میدونم اگه نیایی بی تو جون میدم میمیرم

حالا مثله چشم نرگس منتظر تو میمونم
با یه لحن عاشقونه شعر غربتو میخونم

کی میگه که دیدن تو یه تصور محاله
تو که خورشید حضورت روشنایی خیاله

شوق دیدن نگاهت بغضیه که تو گلومه
حسرت زلال گریه مثه ایینه رو به رو مه

بغض خسته ی نگاهم داره بی تو جون میگیره
مرغ عاشق دل من داره تو قفس میمیره

 

نشاني از تو ندارم


اما نشاني ام را براي تو مي نويسم : در عصر هاي انتظار به
حوالي بي کسي قدم بگذار!


خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو !
کلبه غريبي ام را پيدا کن ،کنار بيد مجنون خزان زده و کنار

مرداب آرزوهاي رنگي ام !


در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو !
حرير غمش را کنار بزن
!
مرا مي يابي

 

شب را دوستـــ ــ ـ دارم ...!

چرا که در تاریکـــ ـی ..

چهره ها مشخــــــ ـص نیست !!

و هر لحظــــــــ ـه ..

این امیـــــ ـد ..

در درونــــــ ــم ریشه می زند ...

که آمده ای ..

ولی من ندیده ام

 

کابوس...!

باز امشب میان واژه ها انگار
درگیرم
من از این واژه های تلخ و تکراری
دلگیرم
شب رویا و کابوسش
تن تب دار و درمانش
طلوع صبح و بیداری
من و تکرار تنهایی
هوای تازه و نم دار
شکایت های بس غم دار
دل بی تاب یک عاشق
نوای ناله های دل
کبوترهای آزادش
رها،در اوج،بر بامش
من و این زورق تنها
تو و این ناخدایی ها
حضور تازه ی فانوس
و قلبم با غمت مأنوس
سخن از آرزوهایم
نهان در قلب ،رویایم
هوای دیدنت در دل
امید ِعاشق بیدل
دوباره بیقراریهای یک نامه
دوباره این من ِ درگیر یک ناله
و باز هم انتهای شب...
سکوت سرد و اجباری
خداحافظ
و دلداری
امیدم، بودن ِ فردا
بهانه
خواب و یک رویا
...

سنگ ها و نارون ها





درگير ساعت هاي دنيا
دلتنگ شادي هاي شيرين
بي چتر و باراني نشستيم
محكوم باران هاي سنگين

در گير و دار آرزوها
روياي شيرين ِرسيدن
بي تاب از عشق تو گفتن
بي بال از دنيا پريدن

اي عشق طاقت سوز من واي
فانوس اين دنياي بيدار
ديدار با لمس تو ممكن
پرواز از دست تو دشوار

اين سنگ ها، اين نارون ها
رد عبور كاروانی ست
اين اسمهاي ساكت و سرد
از غربت دنيا نشانی ست

با من گلوي تشنه اي ماند
اين ابر ها باران ندارند
پايان اين افسانه ها كو؟
افسانه ها پايان ندارند

مثل كبوترهاي عاشق
كا ش اين دل زخمي رها بود
آن سيب هاي چيده ي سرخ
شيريني دنياي ما بود

ای روزگار..!

 

 

دوست دارم بروم ، سر به سرم نگذارید

گریه ام را به حساب سفرم نگذارید


دوست دارم که به پابوسیِ باران بروم

آسمان گفته که پا روى پرم نگذارید


این قَدَر آینه ها را به رخ من نکشید

این قدَر داغ جنون بر جگرم نگذارید


چشمى آبى تر از آیینه گرفتارم کرد

بس کنید ، این همه دل دور و برم نگذارید


آخرین حرف من این است زمینى نشوید

فقط ... از حال زمین بى خبرم نگذارید



ای روزگار ....

من راههای نرفته بسیار دارم

اما با تو یکی زیادی راه آمده ام

غزلک...

 

 

برای از تو سرودن هوا غم انگيز است
به بغض سرد گلویم صدا غم انگيز است

میان این همه تلخی نمی شود خندید
دوباره هق هق چشمان ما غم انگيز است

تورا همیشه قدم می زنم و دلگیرم
از این مسیر که تا انتها غم انگيز است

بگوش خسته ی ذهنم ببین دگر حتی
صدای پای تو ای آشنا غم انگيز است

نخوان دوباره کنارم غزل،که می دانی
برای من همه ی شعرها غم انگيز است

سوال چشم تو این روزها جوابش چیست
بگو ،بگو که نگاهت چرا غم انگيز است...!؟ ...

 

گفتم خدا از همه دلگیرم.


گفت حتی از من؟

گفتم خدایا دلم را ربودند!

گفت پیش از من؟

گفتم خدایا چقدر دوری؟

گفت تو یا من؟

گفتم خدایا تنها ترینم

گفت بیشتر از من؟

گفتم خدایا کمک خواستم

گفت غیر از من؟

گفتم خدایا دوستت دارم

گفت بیشتر از من؟

گفتم خدایا اینقدر نگو من!!!

گفت من تو ام تو من...

بی خیال...!

خالي‌ام‌! خالي‌از آواز ، خالي‌از جرأت‌ِ پرواز


اي‌غزل‌ترين‌ترانه‌! من‌ُ از اَزَل‌بياغاز


من‌ُ پُر کن‌از ستاره‌، از يه‌فريادِ دوباره‌


از يه‌آهنگ‌ِ قديمي‌که‌خريداري‌نداره‌


من‌ُ پُر کن‌از پرستو ، از شب‌ِ نگاه‌ِ آهو


از تو خاکسترِ دريا ، زنده‌شو ! ترانه‌بانو !

با تو بادبادک‌ِ رؤيا توي‌پنجه‌هاي‌باده‌


بي‌تو حتا يه‌چراغم‌از سرِ کوچه‌زياده‌

ترانه‌ي‌سکوتم‌ُ تنها تو مي‌شنوي‌عزيز !

 
عطرِ زلال‌ِ تنت‌ُ رو تن‌ِ لحظه‌هام‌بريز !



بگو از شب‌تا خروسخون‌فاصله‌چن‌تا ستاره‌س‌؟


بگو کي‌لحظه‌ي‌ناب‌ِ اون‌تولدِ دوباره‌س‌؟


بگو تا سفره‌ي‌هف‌سين‌چَن‌تا يخبندون‌ِ سرده‌؟

 
بگو چشماي‌ترانه‌چَن‌تا بغض‌ُ گريه‌کرده‌؟

بگو با مني‌که‌نبض‌ِ روزگارُ دَس‌بگيرم‌


بگو تا از اين‌زمونه‌خنده‌هام‌ُ پَس‌بگيرم‌

بگو هستي‌که‌بمونم‌، پُشت‌ِ زندگي‌نميرم‌

تو که‌تو قصه‌نباشي‌از تموم‌ِ قصه‌سيرم‌

ترانه‌ي‌سکوتم‌ُ تنها تو مي‌شنوي‌عزيز !


عطرِ زلال‌ِ تنت‌ُ رو تن‌ِ لحظه‌هام‌بريز !

 

بی خیال !!!



خدا شونه هامونو...

فقط واسه اینكه ...

كوله بار غمهامونو روش بذاریم نیافرید...


آفرید

تا بعضی وقتا بندازیمشون بالا ...

و بگیم بی خیال !!!

خدا...

 

 

منو تو آغوشت بگیر خدا می خوام بخوابم


آخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم


منو تو آغوشت بگیر ، می خوام برات بخونم


روی زمین چه قد بده ، می خوام پیشت بمونم


کی گفته باید بشکنم تا دستمو بگیری


خسته شدم از عمری غربت و غم و اسیری


کی گفته باید گریه ی شبامو در بیاری


تا لحظه ای وقت شریفتو واسم بذاری


توی آغوش تو آرامش محضه


منو با خودت ببر حتی یک لحظه


بغلم کن ، منو بردار ، ببرم دور


ببرم از این زمین سرد و ناجور...

 

چشم‌ِ تو رنگ‌ِ بلوط‌ !


من‌ گرفتارِ سقوط‌ !

گيس‌ِ تو همتاي‌ شب‌ !

من‌ دچارِ هُرم‌ِ تَب‌ !

دست‌ِ تو پُل‌ِ عبور !

من‌ يه‌ فانوسک‌ِ کور !

تو پُر از رنگين‌کمون‌ !


من‌ غريق‌ِ سيل‌ِ خون‌ !

تو بهاري‌ تن‌سبز ، من‌ خودِ پاييزم‌ !

تو همه‌ باليدن‌ ، من‌ فرو مي‌ريزم‌ !

تو طلوع‌ِ گيلاس‌ !


من‌ يه‌ جنگل‌ از داس‌ !

تو سراپا فانوس‌ !


من‌ صدايي‌ مأيوس‌ !


من‌ُ تو ، آتش‌ُ آب‌ !


من‌ُ تو ، زهرُ گُلاب‌ !


من‌ُ تو ، شب‌ُ سحر !

من‌ُ تو ، برگ‌ُ تبر !


تو بهاري‌ تن‌سبز ، من‌ خودِ پاييزم‌ !

تو همه‌ باليدن‌ ، من‌ فرو مي‌ريزم‌!

 

عاشق..!!

 

من نه عاشق هستم 

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من  

من خودم هستم و یک حس غریب 

که به صد عشق و هوس می‌ارزد. 

من خودم هستم و یک دنیا ذکر 

که درونم لبریز  

شده از شعر حقیقت جویی 

 من خودم هستم و هم زیبایم  

من خودم هستم و پابرجایم  

من دلم میخواهد 

ساعتی غرق درونم باشم  

عاری از عاطفه ها  

تهی از موج سراب 

دورتر از رفقا 

خالی از هرچه فراق  

من نه عاشق هستم 

نه حزین غم تنهایی ها 

من نه عاشق هستم 

و نه محتاج نوازش یا مهر 

من دلم تنگ خودم گشته و بس  

منشینید کنارم 

پی دلجویی و خوش گفتاری 

که دلم از سخنان غم و شادی پر شد  

من نه عاشق هستم 

و نه محتاج عشق 

من خودم هستم و می 

با دلم هستم و همسازی نی 

مستی ام را نپرانید به یک جمله هی!

 

این نیز بگذرد...

فاصله..

 

من از این فاصله ها. فاصله ها دلگیرم

بی تو اینجا چه غریبانه شبی می میرم



دل من با همه آدمکهایی که به دنبال تواند

قهر می گردد و من با خود خود درگیرم



دیر سالیست که می خواهم از اینجا بروم

ولی انگار که با قلب زمین درگیرم



مثل اینست که من با همه هق هق خود

"روی سجاده احساس تو جان میگیرم"



ساعت گریه و غم هیچ نمی خواهد و من

در الفبای زمان خسته ی این تقدیرم

 

امشب‌ كه‌ شعله‌ مي‌زندم‌ ماجراي‌ تو


بر اين‌ سرم‌ كه‌ سر بگذارم‌ به‌ پاي‌ تو


بي‌تاب‌ و بيقرارم‌ و بي‌واهمه ولي‌؛


جز حرف‌ عاشقانه‌ ندارم‌ براي‌ تو


امشب‌ هزار مرتبه‌ بي‌ تو دلم‌ شكست‌


يعني‌ هزار مرتبه‌ مردم‌ براي‌ تو


من‌ راضي‌ام‌ به‌ اين‌ همه‌ دوري‌ ، ولي‌ عزيز!


راضي‌ترم‌ به‌ اينكه‌ ببينم‌ رضاي‌ تو


حالا درخت‌ و جاده‌ به‌ راهت‌ نشسته‌اند


حالا سكوت‌ و سايه‌ پر است‌ از صداي‌ تو

ماجرای دو تا گل سرخ



گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش
دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش

خونه ي اون حالا توي گلدون سفالي بود
جاي يارش چقدر تو اين غريبي خالي بود

يادش افتاد كه يه روز يه باغبون دو بوته داشت
يه بهار اون دوتا رو كنار هم تو باغچه كاشت

با نوازشاي خورشيد طلا قد كشيدن
قصه شون شروع شد و همش به هم ميخنديدن

شبنماي اشكشون از سر شوق و ساده بود
عكس ديوونگيشون، تو قلب هم افتاده بود

روزاي غنچگيشون چقد قشنگ و خوش گذشت
حيف لحظه هايي كه چكيد و مرد و برنگشت

گلاي قصه ي ما، اهالي شهر بهار
نبودن آشنا با بازي تلخ روزگار

فك مي كردن هميشه مال همن تا دم مرگ
بميرن، با هم مي ميرن از غم باد و تگرگ

يه روز اما يه غريبه اومد و آروم و ترد
يكي از عاشقاي قصه ي ما رو چيد و برد

اون يكي قصه ي اين رفتن و باور نميكرد
تا كه بعدش چيده شد با دستاي سرد يه مرد

گلاي قصه ي ما، عاشقاي رنگ حرير
هر كدوم يه جاي دنيا بودن و هر دو اسير

هيچكي از عاقبت اون يك با خبر نبود
چي ميشد اگه تو دنيا، قصه ي سفر نبود

قصه ي گلاي ما حكايت عاشقياس
مال ياسا، پونه ها، اطلسيا، رازقياس

كه فقط تو كار دنيا، دل سپردن بلدن
بدون اينكه بدونن، خيليا خيلي بدن

يكيشون حالا تو گلدون سفال، خيلي عزيز
اون يكي برده شده واسه عيادت مريض

چقدر به فكر هم، اما چقدر دربه درن
اونا ديگه تا ابد از حال هم، بي خبرن

روزگار تو دنياي ما قربوني زياد داره
اين بلاها رو سر خيلي كسا در مياره

بازياش هميشه يك عالمه بازنده داره
توي هر محكمه كلي برگ و پرونده داره

اين يه قانون شده كه چه تو زمستون، چه بهار
نميشه زخمي نشد از بازياي روزگار

اگه دست روزگار گلاي ما رو نمي چيد
حالا قصه با وصالشون به آخر مي رسيد

ولي روزگار ما هميشه عادتش اينه
خوبا رو كنار هم مياره، بعدم ميچينه

كاش دلايي كه هنوزم مي طپن واسه بهار
در امون بمونن از بازيه تلخ روزگار

 

زندگی کردیم اما باختیم

کاخ خود را روی دریا ساختیم

لمس باید کرد این اندوه را

بر کمر باید کشید این کوه را

زندگی را با همین غمها خوش است

با همین بیش و همین کمها خوش است

زندگی را خوب باید آزمود

اهل صبر و غصه و اندوه بود

باختیم و هیچ شاکی نیستیم

بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم...

یاد تو...!

 

پر می کشــــد دل در هوایش

وقتیکه دلتنگــــــــــم بــرایش

درخاطراتم چون نسیمی است

رقص دل انگیـــــــز صدایش

بر جـــاده های باد باقی است

چـــون قاصدکهــــــا ردّ پایش

می بینمش آه این خود اوست

با خنــــــده های آشنـــــــایش

در کوچـــــه ها گل می فشاند

عطـــــری که آیــد پا به پایش

اوبار دیگـــــــــراز کنـــــــــارم...

من بار دیگـــــــر مبتـلایش...

من کودکی مشتاق و آنگــاه:

شهــر فرنگ چشمهـــایش !

مانـنــــد مــــــوج آرزو هاست

دربــــــاد گیســـوی رهــایش ....

 

من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی

مشت برمهره ی تنهایی من پیچاندی

مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت

بارهادورزدی ذهن مراگرداندی

ذکرهاگفتی و برگفته ی خود خندیدی

از همین نغمه ی تاریک مرا ترساندی

برلبت نام خدا بودخدا شاهد ماست

برلبت نام خدا بودومرارقصاندی

دست ویرانگرتوعادت چرخیدن داشت

عادت را به غلط چرخه ی ایمان خواندی

قلب صد پاره من مهره ی صد دانه نبود

توولی گشتی واین گمشده را لرزاندی

جمع کن:رشته ی ایمان دلم پاره شده

من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی؟

 

دلم برات تنگه عزیز یادی نمیکنی ز من

دارم دیوونه می شم و نمی بینی نیاز من

می خوام ببینمت ولی فاصله از من تا خداست

خودم هزار و یک طرف همه حواسم به شماست

وقتی نمی بینم تورو چشمامو واسه کی بخوام

نفس برام سمی می شه هوا رو واسه کی بخوام

انگار نه انگار که دلی برای بودن تو بود

رفتی و بین آدما شدم یکی بود و نبود

یه جور واقعی تو رو حس می کنم توی تنم

به جون تو بدون تو دیگه دارم دق می کنم

صورت ماه تو عزیز دیوارای خونه شده

هر کی میبینتم میگه طفلکی دیوونه شده

تو رو خدا راضی نشو بیشتر از این هدر بشم

دیگه بسه راضی نشو این جوری در بدر بشم

اوج...

 

 

چراویران شده حالم همیشه اشک غم دارم

که سیلاب است چشمانم چوابرآسمان زارم

شکستی قلب بیمارم که ازاین خانه بیزارم

ازاین دنیای پوشالی همیشه شکوه هادارم

چراعشقم نمی بینی کنارمن نمی شینی

برای این دل تنها همیشه سردوغمگینی

ازاین ظلم وجفای خودبگوآخرچه میبینی

توخواهی مردنم بینی ولی شادی نمیبینی

چرامن باخودم سردم طپش دارددلم ، دردم

که گشتی بی خبرازمن که تنهاباخودم گردم

مرادیگرمجالی نیست بگوباتوچه بد کردم

تماشاکن مرایک دم بسان یک گلِ زردم

نمی بینی پریشانم دراین دنیا چه حیرانم

هنوزم شادوخندانی ولی بی تونمی مانم

که بی توماندنم سخته،این راخوب میدانم

مگیردیگرتواشکم رافقط امشب که مهمانم

 

 غم‌ نخور ! هم‌روزگارم‌ ! من‌ هواي‌ تو رُ دارم‌ !

واسه‌ چارديوارِ قلبت‌ ، صدتا پنجره‌ ميارم‌ !

غم‌ نخور ! زيباي‌ خُفته‌ ! نااُميدي‌ حرف‌ِ مُفته‌ !

رنگ‌ عوض‌ مي‌کنه‌ اين‌ شب‌ ، با غزل‌هاي‌ نگُفته‌ !

نگو خيلي‌ وقته‌ اين‌جا ، کسي‌ فردا رُ نديده‌ !

توي‌ پولک‌ِ لباست‌ ، صدتا فانوس‌ِ اُميده‌ !

چرخ‌ِ تو ، وقتي‌ مي‌رقصي‌ ! ميشکنه‌ چرخ‌ِ فَلَک‌ رُ !

تازه‌ مي‌کنه‌ دوباره‌ ، خبراي‌ قاصدک‌ رُ !

شب‌ از رقص‌ِ تو مي‌ترسه‌ ! بترسون‌ ديوِ جادو رُ !

پريشون‌ کن‌ با آوازت‌ ، سکوت‌ِ اين‌ غزلگو رُ !

غم‌نخور ! هميشه‌ روشن‌ ! رخوت‌ُ بگير از اين‌ تَن‌ !

خون‌ِ زندگي‌ رُ بسپار ، به‌ رگ‌ِ ترانه‌ي‌ من‌ !

غم‌ نخور ! همدست‌ِ خسته‌ ! شب‌پَره‌ از پيله‌ رَسته‌ !

مرغ‌ِ عشق‌ِ اين‌ ولايت‌ ، دوباره‌ قفس‌ شکسته‌ !

شب‌ از رقص‌ِ تو مي‌ترسه‌ ! بترسون‌ ديوِ جادو رُ !

پريشون‌ کن‌ با آوازت‌ ، سکوت‌ِ اين‌ غزلگو رُ !

 

از کوچه پرسیدم نشانت را نمی دانست
آن کفشهای مهربانت را نمی دانست

رنجیده ام از آسمان ، قطع امیدم کرد
دنباله ی رنگین کمانت را نمی دانست

اینگونه سیب سرخ هم از چشمم افتاده ست
شیرینی اش ، طعم لبانت را نمی دانست

قیچی شدم ، بال و پرم را یک به یک چیدم
ســـَمت ِ وسیع ِ آسمانت را نمی دانست

لای ورقها ، نامه ها ، دفترچه ها گشتم
حتی کتابی داستانت را نمی دانست

 

یه عالم غصه یادم میاره داغ پشت دستم

که چطور برای تو غرور چشمام شکستم


یه عالم قول دروغی تو این باغ عجیبه


قول هایی که از تو با من یادگاریه غریبه


گفته بودی واسه چشمام از همه دنیابریدی


تو میگفتی عاشقونه منو به دنیانمیدی


اما تو چشمای خیسم داغ تنهایی نشوندی


زدی آتیش به غرورم منو از ریشه سوزوندی


داغ تلخه روی این دست قصه هاش یکی دوتا نیست


کاری که تو کردی با من حتی گفتنش روا نیست


هی قسم خوردی به اشکام که برام تمام دنیاست


اما زود دست تو رو شد که دروغ بودهمه حرفات

 

روزگار..!!

حالمان بد نیست غم کم می خوریم


کم که نه هر روز کم کم میخوریم


اب می خواهم سرابم می دهند


عشق می ورزم عذابم می دهند


خنجری بر قلب بیمارم زدند


بی گناهی بودم و دارم زدند


دشنه نامردی به پشتم نشست


از غم نامردی پشتم شکست


سنگ را بستندو سگ ازاد شد


یک شب بیداد امد و داد شد

 
عشق امدو تیشه زد بر ریشه ام


تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

 
من که با دریا تلاتم کرده ام

 
راه دریا را چرا گم کرده ام

قفل غم بر درب سلولم مزن


من خودم خوش باور گولم مزن
 

 

سهم تو پرواز آبي سهم من بال شگسته


دل تو آبي دريا دل من کوير خسته


دست تو لطيف و نازک دستاي من پينه بسته


تن تو در اوج قدرت تن من هميشه خسته


تن پوش تو از حرير و تن پوش من وصله وصله


خونه تو کاخ طلايي خونه من کلبه سرده


سهم تو از آسمونها کهکشان و صد ستاره


سهم من شب و سياهي ابرهاي تير و تاره


تو به فکر توشه سال من به فکر لقمه نان


توبه فکر جوي بر آب من به فکر سقف ويران


تو ميون جاده ها من ميون نيمه راه


تو با چتري توي بارون اما من يه بي پناه

آخر این بار از من بشنو پند

بر منو روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود

عشق  دیرین گسست این تار و پود

گر چه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

 

شعر آخر

 

 

پشت این پنجره ها دل می گیره


غم و غصه دل و تو میدونی


وقتی از بخت خودم حرف میزنم


چشام اشک بارون میشه تو میدونی


عمریه غم تو دلم زندونیه


دل من زندون داره تو میدونی


هر چی بهش میگم تو آزادی دیگه


میگه من دوست دارم تو میدونی


می خوام امشب با خدام شکوه کنم

شکوه های دلم و تو میدونی


بگم ای خدا چرا بختم سیاس


چرا بخت من سیاس تو میدونی


پنجره بسته میشه شب میرسه


چشام آروم نداره تو میدونی


اگه امشب بگذره فردا میشه


مگه فردا چی میشه تو میدونی


عمریه غم تو دلم زندونیه


دل من زندون داره تو میدونی

هر چی بهش میگم تو آزادی دیگه


میگه من دوست دارم تو میدونی

 

آمد شبي گلواژه هاي دفترم را برد
تنها گواه شعرهاي آخرم را برد

چشمم به شوق فرصت دريا شدن مي سوخت
حتي نگاه تشنه
ٔ خاكسترم را برد

در وسعت سرد كويري خشك و بي باران
پرواز كرد و حسّ آرام و ترم را برد

اينجا ميان فرصت ترديد ها ماندم
وقتي تمام لحظه هاي باورم را برد

جايي كه حتي خوشه اي گندم نمي روئيد
آن دست هاي خسته
ٔ نان آورم را برد

آمد ميان دفتر شعرم شبي آرام
اي واي دستي پاره هاي پيكرم را برد

لب دریا

لب دريا نسيم و آب و آهنگ

شکسته ناله هاي موج بر سنگ

مگر دريا دلي داند که ما را

چه توفان هاست دراين سينه تنگ

تب و تابي است در موسيقي آب

کجا پنهان شده ست اين روح بي تاب ؟

فرازش شوق هستي ، شور پرواز

فرودش غم ،سکوتش مرگ و مرداب

سپردم سينه را بر سينه کوه

غريق بهت جنگلهاي انبوه

غروب بيشه زارانم درافکند

به جنگلهاي بي پايان اندوه

لب دريا گل خورشيد پرپر

به هر موجي پري خونين شناور

به کام خويش پيچاندند و بردند

مرا گردابهاي سرد باور

بخوان اي مرغ مست بيشه دور

که ريزد از صدايت شادي و نور

قفس تنگ است و دلتنگ است ورنه

هزاران نغمه دارم چون تو پرشور

لب دريا غريو موج و کولاک

فروپيچيد شب در باد نمناک

نگاه ماه در آن ابر تاريک

نگاه ماهي افتاده بر خاک

پريشان است امشب خاطر آب

چه راهي مي زند آن روح بي تاب ؟

سبکباران ساحل ها چه دانند

شب تاريک و بيم موج و گرداب

لب دريا شب از هنگامه لبريز

خروش موجها پرهيز پرهيز

در آن توفان که صد فرياد گم شد

چه برمي آيد از واي شباويز

چراغي دور در ساحل شکفته

من و دريا دو همراز نخفته

همه شب گفت دريا قصه با ماه

دريغا حرف من حرف نگفته...

 

قصه کهنه دروغ بود..

 

 

قصه کهنه دروغ بود


من و ما بچگی کردیم


که به جای قصه خوندن


قصه رو زندگی کردیم


حالا تو قحطی رویا


اجاق ترانه سرده


کسی رو بخار شیشه دلو نقاشی نکرده


قصه گو کتابو وا کن


اسم آخرو صدا کن


سایه بلند خوابو


از ترانه ها جدا کن


از سر سطر ستاره


بنویس تا راه چاره


بنویس که دل برای


حرف تازه بیقراره


آسمون قصمونو بنویس با رنگ آبی


عشقو با رنگ ترانه


شبو با رنگ خرابی


فصل آخر کتابو


پر کن از عطر علاقه


تا دیگه برای ریشه


تیشه دست نگیره ساقه

نگاه خسته به درهاي بسته


کشتي دلها به گل نشسته


هوا چه دلگير دلا گرفته


دل نگروني هفت روز هفته


دفتر پير صداي خستم


ديگه پوسيده تو شب اسيره


دل که يه عمري پر از صفا بود


بس شده زخمي داره ميميره


نفس نمونده واسه ادامه


تنها رفيقم اين سايه هامه


ديگه بريدم خسته و پيرم


دروغ و حرفام تو خنده هامه


خنده هاي زورکي , اشکاي يواشکي


شب و روزي بي هدف , لحظه هاي الکي


ساعتهاي پر سوال , دل خوشيها تو خيال


حسرت پرنده ي دل که نداره پرو بال


اين دو روز زندگي , طي شده تو کهنگي


ميدونم ديگه بريدي تو هواي خستگي


ميدونم خسته شدي , مرغ پر بسته شدي


ميدونم طاقت نداري واسه سوز تشنگي


دل خوشيها يه لحظه , به خندش نمي ارزه


از همه کس طلبکار , يه دنيا زير قرضه


نه خط خطي نه ساده , مسافر گم و گيج


يه جاده سخت و دشوار به مقصد تو راه هيچ


هواي تازه ميخواي , نگاه بي بهونه


خود خود صداقت , جواب عاشقونه


يه حرف راستي راستي , از ته دل ميخواستي


اون که بسازه از نو , تورو با همه کاستي


يک شب باروني بسه , براي از نو , تر شدن


يک گل شمعدوني بسه , براي عاشق تر شدن


يک شب باروني بسه , براي از نو , تر شدن


يک گل شمعدوني بسه , براي عاشق تر شدن

ستاره ای در کف دست
غنچه اشکي بر گونه اي سرد
باراني براي هميشه
و دلي لرزان

چه سخت است از دلی لرزان گفتن
...
وقتی که واژه هايت

غنچه رزی است ، سرخ
موج بلندی است ، آبی

چه سخت است از دلی لرزان گفتن زير باران
.....

 

دریچه!!

 

شاید یه روز نوشتم تنها ترین عاشقم

شاید از روی هوس یه نامه از گل نوشتم



شاید برای قلبم یه شاخه رز گرفتم

شاید کنار یک رود عکس ستاره چیدم



شاید روی یه شاپرک عطر گلی گرفتم

شاید بروی دستام عکس یه قلب کشیدم



شاید کنار یه قاصدک با آهی پر کشیدم

شاید میان ابرها باران و با دست گرفتم



شاید بین اون همه گل غنچه عشق و دیدم

شاید میان ثانیه انتظار عکس چشمات و دیدم



شاید بین پنجره فاصله ها پل دستها رو دیدم

شاید بین مدادام یه خط آبی کشیدم



شاید تو جشن عشق بگم که منهم عاشقم

شاید رو بال هر پرنده پرهای سیاه رو چیدیم



شاید شب چهاردهم نیت چشمهات و کردم

شاید روی هر نسیم رنگ چشمات و دیدم



شاید تو کوچ یک پرستو به شهر چشمات رسیدم

شاید بگم عاشقم هر وقت صدای قلبتو شنیدم



شاید توی یک حادثه برای تو بمیرم

شاید اگه عاشقی برات بوسه بچینم...

 

بی تو دنیـــا بر ســـرم آوار شد بیـن ما هــر پنجره ، دیوار شد

درد مـــا در بودن ما ریشه داشت
 رفتن و مردن ، علاج کــار شد

آشنایی های خوش آغاز ما ابتدا نفرت ، سپس انکار شد

آنـــکه اول نوشـــدارو می نمود بر لب ما ، زهـــر نیش مار شد

عیب از مـا بود ، از یـــاران نبود تــا که یاری یار شد ، بیزار شد

عاقبت بــا حیلة ســـــوداگران عشق هم کالای هر بـــازار شد

آب یکجا مانده ام ، دریا کجاست ؟ مُردَم از بس زندگی ، تکرار شد

 

كاش ميشد سرنوشت خويش را از سر نوش


كاش ميشد اندكي تاريخ را بهتر نوشت


كاش ميشد پشت پا زد بر تمام زندگي


داستان عمر خود را گونه اي ديگر نوشت

 

"پریشان"

 

 

آدمک خسته شدی از چه پریشان حالی؟

پاسی از شب که گذشت است چرا بیداری؟

آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته ای؟

دلت از غصه سیاه است چرا سوخته ای؟

تو که تصویر گر قصه ی فردا بودی

تو که آبی تر از آن آبی دریا بودی

آدمک رنگ خودت را به کجا باخته ای؟

کاخ امید خودت را تو کجا ساخته ای؟

آخرین بار که بر مزرعه من باریدم

روی دستان تو من شاپرکی را دیدم

تو چرا خشک شدی، او چرا تنها رفت؟

من که یک سال نبودم چه کسی از ما رفت؟

این سکوتت که مرا کشت صدایی تر کن

این منم آبی باران تو مرا باور کن

باور از خویش ندارم که چنین می بارم

بگذر از این تن فرسوده کز آن بیزارم

نه دگر بارش تو قلب مرا سودی هست

نه برای تب من فرصت بهبودی هست

آنکه پروانه شدن را ز من آموخته بود

دلش انگار به حال دل من سوخته بود

شاپرک رفت ، دلی مرد ، عزا بر پا شد

رفت و انگار دلم مثل خدا تنها شد

آری این بود تمام من و این بیداری

جان باران چه شده از چه پریشان حالی؟

برو که آدمکی منتظر باران است

او که با شاپرک قصه ی ما خندان است

من و این مزرعه هم باز خدایی داریم

در پس کوچه ی شب حال و هوای داریم . . .

 

 وقتي که تنگ غروب بارون به شيشه ميزنه!


همه غصه هاي دنيا توي سينه منه!


توي قطره هاي بارون، ميشکنه بغض صدام!


ديگه غير از يه دونه پنجره هيچي نميخوام!


پشت اين پنجره ميشينمُ آواز ميخونم!


خودمُ تنها تر ين آدم دنيا ميدونم!

دنبال يه چيز ميگردم که نميدونم چيه!


يه نفر تو قلبمه که من نميدونم کيه!


يه نفر که نيمه ي گمشده ي ترانه هاست!


تکيه گاه خوب گريه هاي تلخ ُ بي صداست!


پشت اين پنجره تنها تو غروبا ميشينم!


خودمُ گُم ميکنم اونو تو آينه ميبينم!


گاهي وقتا پا ميذاره توي رويا هاي من!


ميبينم که لحظه هام نابُ تماشايي شدن!


اما اين فقط يه خوابه، خواب پشت پنجره!


وقت بيداري بازم غم ميشينه تو حنجره!

 

 شب يه بن بست بلنده ، من يه عابر هميشه !


پرسه هاي بي نشوني ، ختم دلتنگي نمي شه !


من اسير دام ديوار ، خسته و نفس بريده !


زندگي شكنجه گاهه ، تو مث حكم سپيده !



تو ساعت عذاب من ، ثانيه ها نمي گذرن !


سايه هاي مرده منو ، به فتح گريه مي برن !


هق هقمو ورق بزن ! برس به فصل رازقي !

 
بذار بازم گربگيرم ، تو تب و تاب عاشقي !

 

خسته..

 

توي خواب و توي رويا ، رو دلم تو پا گذاشتي

اينجا تو بيداري اما ، دلمو تنها گذاشتي

**

اومدي قدم گذاشتي تو به آرومي تو دنيام


به همون لطافتي که ، گم شدي تو خواب و رويام

**

اومدي مثل پرنده ، روي بوم من نشستي


دل من قفس نبود که ، پس چرا اونو شکستي

**

اومدي مثل کسي که مي تونست ترانه باشه


واسه زنده بودن من ، بهترين بهانه باشه

**

اومدي شدي کسي که تا هميشه بهترينه


ولي افسوس که نموندي ، آخر قصه همينه

**

اومدي مثل يه صوفي با نگاهي خيلي ساده


حتي ذره اي نگاهت از سر چشام زياده

**

اومدي مثل يه خورشيد با يه نور ارغواني


اما بي تو تنها موندم ، تو بهار نوجواني

ديگر از دست خودم هم خسته ام

از سكوت, اين مرگ مبهم خسته ام

مرده هاگفتند مرگ آسايش است

من ولي حالا كه مردم خسته ام

آه؟برداريد از رويم نقاب

من دگر از اسم آدم خسته ام

از تمام حرف ها كه مي زنيد

از همين لفظ نخور غم خسته ام

اين كه بايد پيش چشمان شما

تا ابد محتاج باشم خسته ام

اين شما اين ذره هاي آخرم

من كه ديگر از خودم هم خسته ام ...

گريه هاي دم به دم، ناله هاي در به در
اشك هاي بي امان، ضجه هاي بي اثر

خنده هاي زوركي، غصه هاي بي ريا
وعده هاي پوچ پوچ، شكوه هاي بي ثمر

طعنه ها... كنايه ها... زخم هاي ناگزير
دشنه هاي مردم و دردهاي بي خبر

واژه هاي نا اميد، سطر هاي سوت و كور
هي مدام زمزمه: «اين قضا و آن قدر»

روزهاي غم زده، لحظه هاي بي هدف

اين تمام قصه بود، بي حضور يك نفر

دلم گرفته!

 

دلم گرفته آسمون

نمی تونم گریه کنم

شکنجه ميشم از خودم

نمی تونم شکوه کنم

انگاری کوه غصه ها

رو سينهءمن اومده

آخ ! داره باورم ميشه

خنده به ما نيومده

دلم گرفته آسمون

از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی

يه عمره که در به درم

حتی صدای نفسم

ميگه که توی قفسم

من واس آتيش زدن

يه کوله بار شب بسم

دلم گرفته آسمون

يه کم منو حوصله کن

نگو که از اين روزگار

يه خورده کمتر گله کن

منو به بازی می گيرن

عقربه های ساعتم

برگهء تقويم می کنه

لحظه به لحظه لعنتم

آهای زمين !


يه لحظه تو نفس نزن

نچرخ تا آروم بگيره

يه آدم شکسته تن

 

 بازم صدای بارون پیچیده توی ناودون

خودکشیه قطره ها رو شیشه و خیابون

بازم یه قلب خسته از زدن و تپیدن

شکسته شد از عشق و حسرت و درد کشیدن

یکی یه گوشه مرده و هیچکی اونو ندیده

یکی یه راهی رفته که به تهش رسیده

یه قصه ای هزار بار خونده شد و بسته

شد

کسی چیزی نفهمید

چشم همه خسته شد

بازم صدای بارون پیچیده تو ناودون

خودکشیه قطره ها رو شیشه و خیابون...!

 

نمیدانم چرا وقتی که راه زندگی هموار میگردد

بشر تغییر حالت میدهد خونخوار میگردد

به وقت عیش و مستی مینوازد طبل بد مستی

به روز تنگدستی مومن و دیندار میگردد

سکوت!

زیر این طاق کبود، یکی بود یکی نبود


مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود.


اون اسیر یه قفس، شب و روزش بی نفس


همه آرزوهاش، پر کشیدن بود و بس


تا یه روز یه شاپرک، نگاشو گوشه ای دوخت


چشمش افتاد به قفس، دل اون بدجوری سوخت.


زود پرید روی درخت، تو قفس سرک کشید


تو چشمه مرغ اسیر، غم دلتنگی رو دید


دیگه طاقت نیاورد، رفت توی قفس نشست


تا که از حرفهای مرغ، شاپرک دلش شکست


شاپرک گفت که بیا، تا با هم پر بکشیم


بریم تا اون بالا ها، سوار ابرها بشیم

 

یدفه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد


بارون از برق چشاش، روی گونش جاری شد


شاپرک دلش شکست وقتی اشک اونو دید


با خودش یه عهدی کرد، نفس سردی کشید


دیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی نداشت


توی دوستی شاپرک، ذره ای کم نمیذاشت


تا یه روز یه باد سرد، میون قفس وزید


آسمون سرخ آبی شد، سوز برف از راه رسید


شاپرک یخ زد و یخ، مرد و موندگار نشد


چشماشو روهم گذاشت، خوابید و بیدار نشد


مرغ عشق شاپرک رو، به دست خدا سپرد


نگاهش به آسموووون، تا که دق کردش و مرد

 

 

درسکوت دلنشین شب


میگذشتیم ازمیان کوچه ها


رازگویان هردوغمگینو شاد


هردوبودیم ازهمه عالم جدا


نسترنها ازسردیوارها


سرکشیدند ازصدای پای ما


ماه میپاییدمان ازروی بام


عشق میجوشیددر رگهایمان


عاقبت وقت جدایی سررسید


سینه ها لرزان شددلهاشکست


نسترن هاسربه زیرانداختند


ماه راابری به کام خودکشید


خلوتی میخواستم دلخواه خویش


تابگریم درغمش دیوانه وار

 

چنان دلگيرم از دنيا، که خود را هم نمی‌خواهم

به اين زخم دل خونين، دگر مرهم نمی‌خواهم

همه نامهربانانند، در اين دنيای پر تزوير

چنين شد حاصل عمرم...که جز مرگم نمی‌خواهم

خدایا!!!

 

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

دریچه های بسته!!

 

دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
پاشنه ی كفش فرارو ور كشيد
آستين همتو بالا زد و رفت

يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شيشه ی فردا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوٌا زد و رفت

دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامه ی فرداها رو تا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوٌا زد و رفت

دل من یه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
زنده ها خيلی براش كهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش می خواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت
دنبال كليد خوشبختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت

 

فکر می کردم توی خوابم فکر می کردم این یه رویاست
فکر می کردم بی تو قلبم زیر آوار تمناست

فکر می کردم با تو هستم همسفر همیشه هر جا
فکر می کردم با تو میرم یه نفس تا ته دنیا

فکر می کردم تو همونی که دلش میون ابراست
فکر می کردم تو همونی که چشاش به رنگه دریاست

فکر می کردم دست تقدیر ما رو پیش هم نشونده
فکر می کردم که ستاره دلمو به تو رسونده

فکر می کردم با تو میشه تا ابد عاشق بمونم
فکر می کردم میشه از تو این ترانه رو بخونم

فکر می کردم منو می دید اون نگاه مهربونت
فکر می کردم منو می خواست دل پاک و هم زبونت

فکر می کردم، آره انگار این فقط خیال و خوابه
عمریه که توی رویام شایدم فقط سرابه


میشه تنها تو رو فکر کرد توی نبض این دقایق
میشه با تو آشنا شد با یه قطره اشک و هق هق

 

ای دلم زهر جدایی را بخور

چوب عمری بی وفایی را بخور

ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت

خنده دای برا خاطراتت کرد و رفت

من که گفتم این بهار افسردنی است

من که گفتم این پرستو رفتنی است

آه عجب کاری بدستم داد دل

هم شکست و هم شکستم داد دل . . .

 

عشق شکسته!

 

برایت مینویسم من ٬ دوباره شرح دستانم

من و این درد هر روزم ٬ دلیل اشک چشمانم

در این تنهایی ممتد ٬ دلم آرام میسوزد

نگاهم در پی راهی ٬ به دنیا چشم می دوزد

دل من میکشد آهی ٬ میان خستگیهایش

به آتش میکشد جانم ٬ نوای پر غم نایش

دل من بسته راهش را ٬ دگر امید اینجا نیست

نه خورشیدی نه مهتابی ٬ دگر نوری به دنیا نیست

به دنبال دری بودم که بختم پشت آن باشد

به هر جا سر زدم آخر که شاید این همان باشد

به هر فصلی سپردم من ٬ که گلدان دلم خالیست

در این تنهاییم اکنون ٬میان غربتم جا نیست

ولی افسوس از بختم ٬ نه دیگر جای رفتن نیست

جواب عاشقی هایم به غیر از دل شکستن نیست

کسی گوید چرا آخر ؟ مگر من بی خدا بودم ؟

مگر بی راهه میرفتم ٬ اگر من ناخدا بودم

مگر سهم هر انسانی از ایمانش عدالت نیست؟

مگر کشتن ٬ نیاسودن ٬ ره و رسم شقاوت نیست ؟

دوباره کاغذم پر شد ٬ از این خطهای بی پایان

(( دلم هر روز میگرید برای غصه ی باران ))

دلم آرام میسوزد ٬ هنوز از درد تنهایی

دلی خسته دلی تنها ٬ دلی با غصه ی آبی ....

 


به چشم من نگاه نکن ، دوباره گریت می گیره


ساده بگم که عشق من ، باید تو قلبت بمیره


فاصله بین من و تو ،‌ از اینجا تا آ سموناست


خیلی عزیزی واسه من ، ولی زمونه بی وفاست


قسم نخور که روزگار ، به کام ما دو تا نبود


به هر کی عاشقه بگو ، غم که یکی دو تا نبود


بگو تا وقتی زنده‌ام ، نگاه تو سهم منه


هر جای دنیا که باشی ،‌دلم واست پر میزنه


برای این در به دری ، تو بهترین گواهمی


دروغ نگو ، که می دونم همیشه چشم به راهمی

 


عشق ما مثل یه جاده ..ما دوتا مثل مسافر
روی این جاده می رفتیم ..منو تو مثل دوعابر
روی این جاده می رفتیم ..همه جا شونه به شونه
که مبادا یکی از ما ..خسته تو جاده بمونه
من می گفتم که مبادا..گم بشیم دنیا بزرگه
هر جا یه شعله ببینیم ..شعله ی چشمهای گرگه
خنده هامون همه با هم..گریه هامون همه با هم
تو می گفتی که تمومه..قصه حسرت و ماتم
اما از آخر قصه ..کاشکی اول خبرم بود
حالا تو جاده غرت..یکیمون تنها نشسته
می نویسه روی جاده..آه از این عشق شکسته
تو به آخرش رسیدی..واسه من اول راهه
واسه تو جدایی آسون..واسه من مثل یه چاهه
آخر قصه همینه..قصه عشق شکسته
یکیشون رفته رسیده..یکی رو جاده نشست......!!

 

 نمی دانم چرا امشب دل نیلوفری پژمرد

چرا پروانه عشقی درون پیله اش افسرد

نمی دانم چرا عاشق نباید شادمان باشد

چرا بی خانه و تنها چرا بی همزبان باشد

نمی دانم کدامین دل برایم تنگ می گردد

به دنبال مزار من کدامین چشم می گردد

نمی دانم کجا این دل به مسلخ برده خواهد شد

کجا آوازه دردم زخاطر برده خواهد شد!

 

حسرت داشتن تو !!!!

 


مثل اون وقتا هنوز دلم برات لک می زنه


حسرت داشتن تو ،پیر شده ، عینک می زنه


صورتم سرخ شده بود ،اما حالا کبود شده


جدایی یه عمر داره توی اون چک می زنه


اونی که من نمی خواستمش ولی منو می خواست


منو می بینه یه وقت ، دوباره چشمک می زنه


یادته مشروط دوست داشتن تو شدم یه عمر ؟


هنوزم کامپیوتر داره برام تک می زنه


حالا که گذشت و رفتی و منم تموم شدم


مث تو کی آدمو جای عروسک می زنه ؟


دیشب از خواب پریدم خوب شد ، آخه دیدم یکی


داره به ماشین تو ، هی گل میخک می زنه


تو که تنها نبودی ،یکی پیشت نشسته بود


بگذریم این دل من همیشه با شک می زنه


اونی که بهم می گفت دوست دارم دوسم نداشت


دیده بودم واسه ی دختره سوتک می زنه


باورت می شه هنوز عاشقتم اون روز خوب


دل هنوز واست « تولدت مبارک » می زنه


تو زیاد دوسم نداشتی ، خوب مقصر نبودی


کی میاد امضا زیر قول یه کودک می زنه ؟


نه که بچه ها بدن ، پاک و زلاله قلبشون


ولی نبض عقلشون یه قدری کوچک می زنه


فکر نکن فقط تویی رسمه یه وقتا حوصله


میره آسمون ، خودش رو جای لک لک می زنه


دختر همسایه مون ، نمی دونه دوس نداری


داره دور قاب عکست گل و پولک می زنه


نه که فکر کنی به تو نظر داره ، می کشمش


مثلا داره رو زخمام گل پیچک می زنه


کارش این نیس ، طفلکی شب تا سپیده می شینه


گل و بوته و شکوفه روی قلک می زنه


راستی من چرا تو نامم اینا رو به تو می گم


نمی گم گوشای رؤیام دیگه سمعک می زنه


جز واسه نوار تو که توش صدای نازته


به نفس هام طعم عطر سیب قندک می زنه


نامه مو جواب نده ،دوسم نداشته باش ولی


نذار اصلا نزنه قلبی که اندک می زنه


پیش هیچ کسی نرو ، حلقه دست کسی نکن


چون گناهه ، من هنوز دلم برات لک می زنه

 

روز ازل که خدا مرا افریده بود
رنگ از رخ جهنمیان هم پریده بود
روز ازل خدا که خدای زمین نبود
روز ازل خداکه چنین نقطه چین نبود
روز ازل پیامبری این جهان نداشت
اتش فشان عشق زمین و زمان نداشت
از اب وباد و خال زمین شعله بر گرفت
از سوز و ساز عشق فلک نیز در گرفت
وحشی شدند انس و ملک تا خبر شدند
حرفی نبود عشق چرا شعله ور شدند؟


حالا زمان ماست ازل را به من چکار
سرچشمه های سوز غزل را به من چکار
اصلا به من چکار خدا اشتباه کرد
حوا که خلق شد پدر من گناه کرد
حوا که خلق شدگل ادم در عشق سوخت
حوا که خلق شد پدرم حور را فروخت

من هم اگر به خاطر دنیا تلف شدم
روزی که عاشقت نشدم نا خلف شدم
...

 

از این همه دربه دری تو قلب من قیامته

چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته

از این همه در به دری به لب رسیده جون من

به داد من نمیرسه خدای اسمون من

دلم گرفت از اسمون هم از زمین هم از زمون

تو زندگیم چقدر غمه دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم

من به زمین و اسمون طرح رفاقت نمیدم

 

بگو با مني كه نبض روزگار و دست بگيرم

بگو تا از اين زمونه خنده هامو پس بگيرم

بگو هستي كه بمونم پشت زندگي نميرم

تو كه تو قصه نباشي از تمام قصه سيرم

 

به روی گونه تابیدی و رفتی........

 

 به روي گونه تابيدي و رفتي
مرا با عشق سنجيدي و رفتي

 
تمام هستي ام نيلوفري بود
تو هستي مرا چيدي و رفتي


كنار انتظارت تا سحر گاه
شبي همپاي پيچك ها نشستم


تو از راه آمدي با ناز و آن وقت

تمناي مرا ديدي و رفتي


شبي از عشق تو با پونه گفتم

دل او هم براي قصه ام سوخت


غم انگيزست تو شيداييم را
به چشم خويش فهميدي و رفتي


چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست
ولي دل رابه چشمت هديه كردم


سر راهت كه مي رفتي تو آن را

به يك پروانه بخشيدي و رفتي


صدايت كردم از ژرفاي يك ياس
به لحن آب نمناك باران


نمي دانم شنيدي برنگشتي
و يا اين بار نشنيدي و رفتي


نسيم از جاده هاي دور آمد
نگاهش كردم و چيزي به من نگفت


تو هم در انتظار يك بهانه
از اين رفتار رنجيدي و رفتي


عجب درياي غمناكي ست اين عشق
ببين با سرنوشت من چه ها كرد


تو هم اين رنجش خاكستري را
ميان ياد پيچيدي و رفتي


تمام غصه هايم مثل باران
فضاي خاطرم را شستشو داد


و تو به احترام اين تلاطم
فقط يك لحظه باريدي و رفتي


دلم پرسيد از پروانه يك شب
چرا عاشق شدي درد عجيبي ست


و يادم هست تو يك بار اين را
ز يك ديوانه پرسيدي و رفتي


تو را به جان گل سوگند دادم
فقط يك شب نيازم را ببيني


ولي در پاسخ اين خواهش من
تو مثل غنچه خنديد و رفتي


دلم گلدان شب بو هاي رويا ست
پر است از اطلسي هاي نگاهت


تو مثل يك گل سرخ وفادار
كنار خانه روييدي و رفتي


تمام بغض هايم مثل يك رنج
شكست و قصه ام در كوچه پيچيد


ولي تو از صداي اين شكستن
به جاي غصه ترسيدي و رفتي

 با تو شعرام همگي رنگ بهاره

با تو هيچ چيزي دلم کم نمياره

وقتي نيستي همه چي تيره و تاره

کاش ببخشي تو خطا هامو دوباره

اي خداي مهربون دلم گرفته

از اين ابر نيمه جون دلم گرفته

از زمين و آسمون دلم گرفته

آخه اشکامو ببين دلم گرفته

تو خطاهامو نبين دلم گرفته

تو ببخش فقط همين دلم گرفته

توي لحظه هاي من شيرين تريني

واسه عشق و عاشقي تو بهتريني

کاش هميشه محرم دلم تو باشي

تو بزرگي اولين و آخرينــــــــــي...

 کاش قلبم درد تنهايی نداشت

چهره ام هرگز پريشانی نداشت

برگ های آخر تقويم عشق

حرفی از يک روز بارانی نداشت

کاش می شد راه سرد عشق را

بی خطر پيمود و قربانی نداشت...

 

مال کسی نیست...!!!!

 

 

دختري ساده تر از هر سادگي
مانده درعشقي پر از دل دادگي

دختري از جنس شبنم جنس نور
خانه اش در سرزميني دور دور

دختري با آرزوهاي بلند
گيسوان آرزوهايش کمند

دختري همبستر آهنگ ها
شب ميان سرزمين رنگها

دختري عاشق تر از پروانه ها
قصه اش زيباترين افسانه ها

دختري ازعطر خوب ياسها
سينه اش چون معدن الماس ها

دختري تنها به دنياي شما
رهگذر کوچه و پس کوچه ها

دختري خسته از اين نيرنگها
قلب معبودش به جنس سنگها

دختري در آرزوي يک نگاه
خوش تپيدن در ميان يک نگاه

دختري در جاده هاي زندگي
کوله بارش تا ابد آوارگي

دختري هم خانه مرداب ها
خوش خيالي خوش ميان خوابها

دختري از آسمانها پاک تر
سر گذشتش از خزان غمناک تر

دختري در فصل روياي قشنگ
دل براي نازنينش دل تنگ

دختري سرگشته در شهر شما
عاشقي اواره اي در کوچه ها

دختري زنداني زندان غم
بي گناهي گشته ظلم وستم

دختري بسته به زنجير نگاه
در نگاهش قصه هاي بي شمار

دختري در پنجره ي فرياد ها
ارغوان خثنه اي در بادها

دختري در حسرت ديدار تو
بينوايي تا ابد بيمار تو

دختري دل خسته از اين زندگي
بر لب دريا اسير تشنگي

دختري در فصل تب دار جنون
قسمتي از تيره بختي ها نگون

 

دل من خستگیات خیلی زیاده می دونم
دل من تنهاییات پر از سوال می دونم
دل من خندیدنت فقط تو خوابه می دونم
دل من آرزوهات نقش بر آب می دونم
دل من تحملت مثل یه کوهه می دونم
دل من عاشقیات مثه جنونه می دونم
دل من صبوری و کسی سراغت نمی یاد
دل من خسته ای و صدا ازت در نمی یاد
دل من امید تو فقط باید خدا باشه
دل من تنهاییات باید پر از دعا باشه.

 

 كسی آمد مرا در خويش پيدا كرد ورفت

در نگاهم بی كسی را يك معما كرد ورفت

با كليد خستگی درهای حسرت را باز کرد و رفت

تكه های قلب خود را نذر فردا كرد و رفت

فكرهای پخته اش را پشت افكارم جا گذاشت .

نسخه های بی كسی را بازامضاء كردورفت

در نگاهش كينه های كهنه اش را غرق دريا كردو رفت

دستهايش را پر از باران احساسم نمود و آسمان را در نگاه خاك معنا كرد و رفت........

 

قفس داران سکوتم را شکستند

دل دائم صبورم را شکستند

به جرم پا به پاي عشق رفتن

پرو بال عبورم را شکستند

مرا از خلوتم بيرون کشيدند

چه بي پروا حضورم را شکستند

تمنا در نگاهم موج مي زد

ولي رويای دورم را شکستند !!!

 

شبي غم با دل من گفتــگو کرد

مــرا با چشـمهـايت روبــــرو کرد

دلم مي گفت : هرگز عاشقت نيست

ولي دست دلم را گريه رو کرد

..............................................................

اين زندگي غمزده غير از قفسي نيست

تنها نفسي هست ولي هم نفسي نيست

اين قدر نپرسيد کجا رفت و کي آمد

اشعار پراکنده ي من مال کسي نيست....!

قصه عشق..!

 

 

قصه‌ي عشق من و تو قصه‌ي ماه و پلنگه

بذار قصه‌مو بخونم آخر قصه قشنگه



ماه‌بانو، بين ابرا، رو حرير شب نشسته

اما اين پلنگ عاشق بدجوري دلش شكسته



روي قله، زير مهتاب، چشم به آسمون مي‌دوزه

ماه براش يه شب‌چراغه كه تو آسمون مي‌سوزه



ماه بانو، بين ابرا، عشوه مي‌ريزه، مي‌خنده

اما آسمون بي‌رحم راه عاشق رو مي‌بنده



بين اين پلنگ و اون ماه فاصله يه آسمونه

اما اين پلنگ عاشق، نمي‌دونه، نمي‌دونه



عاقبت پلنگ عاشق مي‌پّره ماهو بگيره

از بالاي كوه مي‌افته دست خالي و مي‌ميره



توي دره استخوناي پلنگاي شهيده

هر كدوم يه شب مهتاب سمت آسمون پريده



ماه‌بانو تو دل شب مث يه گولّه آتيشه

با خودش مي‌گه خدايا تو بگو آخه چي مي‌شه



منو يه پلنگ عاشق دستاي همو بگيريم

رو حرير شب بخوابيم صُبح كه شد با هم بميريم

 

 آمد اما بي صدا خنديد و رفت

لحظه اي در کلبه ام تابيد و رفت

آمد از خاک زمين اما چه زود

دامن از خاک زمين برچيد و رفت

ديده از چشمان من پنهان نمود

از نگاهم رازها فهميد و رفت

گفتم اينجا روزني از عشق نيست

پيکرش از حرف من لرزيد و رفت

گفتم از چشمت بيفشان قطره اي

ناگهان چون چشمه اي جوشيد و رفت

گفتمش من را مبر از خاطرت

خاطراتش را به من بخشيد و رفت

 

لب دريا رو به موج ها
روي نيمکت تک وتنها
توي رويا با خيالت
زندگي رو زنده هستم
لب دريا عين موج ها
باز به يادت مي خروشم
تا بفهمي خيلي وقته
اينجا منتظر نشستم
لب دريا انتظارت چه قشنگه
همه عمر انتظارت چه قشنگه
دريا بازم منو فرياد مي زنه
مي گه خشکي جاي موندن ديگه نيست

بيا دريايیشو تا ماهي باشيم
آخه ماهي توي آب زندوني نيست

لب دريا انتظارت چه قشنگه

همه عمر انتظارت چه قشنگه

 

درد عشق


گفتمش آغاز درد عشق چیست؟

گفت آغازش سراسر بندگیست

گفتمش پایان آن را هم بگو

گفت پایانش همه شرمندگیست

گفتمش درمان دردم را بگو

گفت درمانی ندارد، بی دواست

گفتمش یک اندکی تسکین آن

گفت تسکینش همه سوز و فناست....!

تو قصه دنبالت بودم...

 

 


تو قصه دنبالت بودم

تو این کتاب و اون کتاب

من خودمو به خواب زدم

بلکه ببینمت تو خواب

نجستمت ، ندیدمت

یه سر به نقاشی زدم

جات خالی بود رو برگ گل

گفتم واسه این که خزون

نباشه وقت مرگ گل

رو برگ گل کشیدمت

یه لحظه تو خیال خود

بنده بی حیا شدم

بلکه تو رو پیدا کنم

کفر نباشه خدا شدم

دوباره آفریدمت

نازپریا تو قصه ها می شن عروس شازده ها

زد به سرم شازده بشم

می خوای بخواه می خوای نخواه

واسه ی خودم دزدیدمت

به هیچ بهونه ای تو را من دیگه از دست نمیدم

به قیمت سالهای سال گریه و زاری دلم

من از خدا خریدمت

شازده ی شازده ها شدم

آدم قصه ها شدم

جایی رسید

جسارتا که تو خیال خدا شدم

ولی میارزید دیـــــــــدمت....

بمون اي فصل خوب قصه هاي عاشقانه

بمون اي با تو بودن فصلي از گل با ترانه

بمون اي همصداي لحضه هاي خواب و رويا

صداي پاي بودن توي رگ هام ، تو نفس هام

هميشه قصه هاي آشنايي ناتمومه

تموم لحظه هاي با تو بودن پيش روم

چه سخته بي تو رفتن

چه سخته بي تو موندن

نمي شه اين جدايي باور من

وداع آخرينه جدايي در كمينه

غروب لحظه هاي واپسينه .....

 

 به دریا شکوه بردم از شب دشت
وز این عمری که تلخِ تلخ بگذشت

به هر موجی که می گفتم غم خویش
سری میزد به سنگ و باز می گشت