گاهی....

دیدم دلم گرفته , هوای گریه دارم
تو این غروب غمگین , دور از رفیق و یارم
دیدم دلم گرفته,دنیا به این شلوغی
این همه آدم اما من كسی رو ندارم
دیدم غروبه اما , نه مثل هر غروبی
پهنای آسمونو هرگز ندیده بودم از غم به این شلوغی
دیدم كه جاده خسته س, از این كه عمری بسته س
اونم تموم حرفاش,
یا از هجوم بارونه
یا از پلی شكسته س
اونم تمومه راهاش, یا انتها نداره یا در میونه بسته س
من و غروب و جاده
رفتیم تا بی نهایت از دست دوری راه
یكی نداشت شكایت
گم شدیم از غریبی , من و غروب جاده
از بس هوا گرفته , از بس غم زیاده
پر از غبار غم بود هر جا نگاه می كردی
كی داشت خبر كه یك روز میری كه برنگردی

يك...
دو....
سه....
چندين و چند
...هر چقدر مي شمارم خوابم نمي برد
من اين ستاره هاي خيالي را
كه از سقف اتاقم
تا بينهايت خاطرات تو جاري است
....
يادش بخير
وقتي بودي
نيازي به شمردن ستاره ها نبود
اصلا يادم نيست
ستاره اي بود يا نبود
هر چه بود شيرين بود
حتي بي خوابي بدون شمردن ستاره ها.
گاهــــــی دلم برای خودم تنگ میشود
گاهـــی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ میشود
گاهــــــــــی دلم برای پاکیهای کودکانه ی قلبم میگیرد
گاهی دلم از رهگذرانی که در این مسیـر بی انتها آمدند و رفتند ، خسته میشود
گاهـــــــی دلم از راهزنانی که ناغافل دلم را میشکنند میگیرد
گاهــــــــی آرزو میکنم ای کاش دلــــــی نبود تا تنگ شود , تا خسته شود , تا بشکند...

آنقدر زمین خورده ام که
بدانم برای برخاستن نه دستی از برون
که همتی از درون لازم است
حالا اما نمی خواهم برخیزم
می خواهم اندکی بیاسایم
فردا برمی خیزم
وقتی که فهمیده باشم
چرا زمین خورده ام
...







































































من از آن سوی حسرت های